جستجوی این وبلاگ

۱۳۹۴ فروردین ۲۲, شنبه

ایران -سلامی دوباره به آفتاب


ایران -سلامی دوباره به آفتاب
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل‌های خشک گذر می‌کردند
به دسته‌های کلاغان
که عطر مزرعه‌های شبانه را
برای من به هدیه می‌آوردند
به مادرم که در آیینه زندگی می‌کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین، که شهوت تکرار من، درون ملتهبش را
از تخمه‌های سبز می‌انباشت - سلامی دوباره خواهم داد

می آیم، می آیم، می آیم
با گیسویم: ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم: تجربه‌های غلیظ تاریکی
با بوته‌ها که چیده‌ام از بیشه‌های آن سوی دیوار
می آیم، می آیم، می آیم
و آستانه پر از عشق می‌شود
و من در آستانه به آنها که دوست می‌دارند
و دختری که هنوز آنجا،
در آستانه پر عشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد.

۱۳۹۴ فروردین ۱۷, دوشنبه

ایران -مجاهدشهید خیریه (سیمین ) صفایی



مجاهدشهید خیریه (سیمین ) صفایی


تولد:1336

محل تولد: آبادان

شهادت: قتل عام زندانیان سیاسی 1367

 محل شهادت -نحوه شهادت: اوین- تیرباران

خیریه (سیمین) صفایی، در سوم آبان ماه 1336 در آبادان بدنیا آمد. دیپلم دبیرستان خود را در سال 1355 در آبادان گرفت و با ادامه تحصیل و گذراندن دوره کارآموزی معلمی، مشغول بکار شد. با شروع جنگ ایران و عراق در سال 1359 او بهمراه صدها هزار خانواده ایرانی، راهی تهران و خوابگاه مهاجرین جنگی گردید. از آنجا که انسانی دردمند و دلسوز مردم زحمتکش بود، بعنوان آموزگار در یکی از روستاهای اطراف یافت آباد به تدریس مشغول شد. با ایجاد شرایط جدید در زندگی، و فشار و اختناق روز افزون رژیم  آخوندی، بیشتر از گذشته با مجاهدین خلق آشنا شد و به فعالیتهای سیاسی و ضد ارتجاعی پرداخت. او در خوابگاه مهاجرین جنگی به همراه دوستان و همفکران خود گروه مطالعاتی تشکیل داد. اما دیری نپایید که حمله و هجوم باندهای سیاه رژیم به اماکن مختلف وسعت گرفت و سیمین نیز همراه خیل جوانان همدوره خود، در پاییز سال 60 دستگیر و روانه  بند 209 اوین گردید. پس از طی دوران سخت بازجویی، در یک دادگاه چند دقیقه ای به جرم هواداری از مجاهدین خلق به 7 سال حبس محکوم شد که قاعدتآ در تابستان سال 67 باید آزاد می شد... در یکی از آخرین ملاقاتهایش به مادر بسیار عزیزش که سخت بی تاب و نگران او بود گفته بود: "مادر از من می خواهند که همکاری کنم و در مصاحبه شرکت کنم تا آزاد شوم. من مصاحبه نمی کنم، من به دوستان و آرمان خودم خیانت نمیکنم. صبور باشید، خدا بزرگ است خیریه (سیمین) متعلق به نسلی بود که در پروسه قیام 57 پا به عرصه سیاست و مبارزات اجتماعی نهاد و با آرمان "آزادی، برابری و بهروزی" برای مردم و میهن خود، با صداقت و فداکاری بار اصلی انقلاب بهمن را بر دوش کشید و "نسل انقلاب" لقب گرفت. نسلی که از پا ننشست و در فردای 22 بهمن، در حالیکه فرصت طلبان میوه چین و تازه از راه رسیدگان پرمدعا در همدستی با فاشیسم مذهبی بر سر سفره ملاخور شده انقلاب سخت مشغول تقسیم غنائم و قدرت بودند، باز هم در کنار مردم مظلوم فریاد آزادی سرداد و در هشت مارس همان سال یعنی فقط سه هفته بعد از پیروزی انقلاب! در پاسخ شعار "یا روسری یا توسری" چماقداران حکومتی، خروشید که: "ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم"
این فقط آغاز رویارویی "نسل انقلاب" با حاکمان تازه به دوران رسیده ای بود که در بیرحمی و شقاوت و شیادی، در تاریخ معاصر نظیر ندارند. نسلی که به آرمانش خیانت نکرد و در سودای "آزادی" تا پای جان ایستاد؛ در سطح شهرها با چماق و دشنه و ژ- ث بر خاک میافتاد، فوج فوج راهی زندانها میشد، شکنجه و تیرباران میشد و یا بر سر دار میرفت... نسلی که در سیاهترین دوران تاریخ این میهن به آخوندهای پلید "نه" گفت، مقاومت کرد و تسلیم نشد. نسلی پرافتخار، سرفراز و نامدار ولی گمنام و بی نام و نشان!
وقتی در تابستان داغ و سوزان 67 خمینی تبهکار فرمان و فتوای "تمام کُش" کردن بازماندگان "نسل انقلاب" در زندانها را صادر کرد، مجاهد خلق سیمین صفایی و صدها زن دلاور همبندش، در تاریکی و سکوت سنگین داخلی و بین المللی سر بر دار شدند. عجبا که هنوز در هیچ نهاد و بنیاد و مرجع و محفل حقوق بشری نامی از سیمین و بسیاری همچون سیمین به چشم نمیخورد. البته رژیم اسلامی حتی آدرس مزار یا محل دفن و یا سنگ قبری هم از سیمین به خانواده اش نداد.
بله! سخن از نسل آرمانها و ارزشهاست، نسل امیدها و آرزوها، نسل وفا و ایمان، نسل پایداری تا فراسوی طاقت انسان، نسلی که متهم به هر اتهامی شد و هر بلائی که خواستند و توانستند بر سرش آوردند. نسلی که برای استقلال و آزادی میهن و مردم محبوبش ازهمه چیزش گذشت ولی حتی یک سنگ قبر هم برایش نگذاشتند!."

ایران - مجاهد شهید فریبا دشتی






نام ونام خانوادگی : فریبا دشتی
متولد: -
محل تولد: خوزستان
شغل- تحصیل:-
شهادت: مرداد 1367
محل شهادت - نحوه شهادت : اوین- سربدار
فریبا دختری خونگرم از خوزستان زرخیز ایران بود که بخاطر جنگ خانمان سوز ایران و عراق، همراه با خانواده اش آواره اصفهان و تهران شده بودند. با شروع سرکوب سراسری و موج کشتارها توسط خمینی تبهکار در سال شصت، برادر دلیرش «هود دشتی» دانشجوی دانشگاه توسط پاسداران در شیراز به قتل میرسد و دو خواهرش به رزمندگان آزادی در نوار مرزی می پیوندند.
فریبا هم سال ۶۲ دستگیر میشود و در اوین بجرم هواداری از مجاهدین خلق به ۶ سال حبس محکوم میگردد... ما طی سالهای ۶۵ و ۶۶ مدت زیادی در اوین همبند و حتی همسلول بودیم.
اوایل سال ۶۶ فریبا بجرم «سر موضع بودن» و برای تنبیه بیشتر، بهمراه تعداد دیگری از بچه های بند همچون سوسن صالحی، مژگان سربی، زهره حاج میراسماعیلی، ناهید تحصیلی، مریم محمدی بهمن آبادی و... به زندان مخوف گوهر دشت منتقل شدند. آنها پس از چند ماه انفرادی و فشار و ضرب و شتم و اعتصاب غذا، پائیز ۶۶ دوباره به اوین و به بند تنبیهی «سالن یک» در طبقه اول ساختمانی که ما قرار داشتیم منتقل شدند.
در آنجا باز هم فشار و اذیت و آزار در اتاقهای دربسته ادامه داشت تا سال ۶۷ و آن مردادِ گران در آن تابستان سوزان، و داستان یاس ها و داس ها و دارها و فصل قتل عام گلها....
برخلاف تصور فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران، داستان ستیز نسل ما با افعی های عمامه دار، بعد از رفتن حماسی آن دلاوران و سربداران و آن همه «فرو ریخته گلهای پریشان در باد» پایان نیافت و هنوز که هنوز است با جلوداری نسل جوان کشور، حکایت همچنان باقیست.
در دهه سیاه شصت، در آن جهنم خمینی ساخته، و در سکوت و سازش سودجویان شرق و غرب عالم، فریبا در زمره آن نسل گمنام ولی نامداری بود که از همه چیز خود برای آزادی مردم میهنش گذشت و سرانجام سر به دار شد در حالیکه هیچ مزار و حتی یک سنگ قبر هم در این دنیا ندارد!

۱۳۹۳ اسفند ۲۴, یکشنبه

مجاهد شهید علی ملک محمدی







مجاهد شهید علی ملک محمدی

محل تولد: خرمشهر

شغل - تحصيل: -

سن: 25

محل شهادت: شیراز


 شهادت: 1379

پرنده دور پرواز رهایی گذری بر زندگی و مبارزات مجاهد قهرمان علی ملک‌محمدی فرزند دلاور خطه خوزستان

... من هرچه دارم از این سازمان و رهبری و مناسبات دارم. من یکی از هزاران و میلیونها قربانی فقرزده‌یی بودم که طاعون خمینی برما سایه افکند و سرنوشت تیره‌یی را برایمان رقم زد. من از میان کسانی برخاسته‌ام که از همان کودکی برای سیر‌کردن شکمشان مجبورند در کوچه و خیابان ولگردی کنند و دنبال دزدی و قاچاق و هزار مفسده اجتماعی دیگر بروند. من از میان ولگردانی به‌مناسبات مجاهدین راه یافته‌ام که قربانیان مظلوم و ناشناخته دستگاه قرون وسطایی رژیم بوده‌اند. و اگر این سازمان و این رهبری نبود، حالا جای من یا در گوشه زندانها بود یا فردی توسری خورده در جامعه بودم، و یا در شق سیاه‌ترش در دستگاه جهنمی‌آخوندها هضم شده بودم. اما سازمان مرا از دهان رژیم خمینی بیرون کشید و به‌دنیای انسانی راه داد.
من در سال1354 در خرمشهر متولد شدم. در خانواده‌یی فقیر و محروم که پدرم مجبور بود برای تأمین خانواده به‌کارهای دشواری تن بدهد. خاطرات من از گذشته‌ام چیزی جز تلخیهای روزمره میلیونها قربانی ظلم و ستم نیست. 3ساله بودم که انقلاب ضد سلطنتی به‌پیروزی رسید. و 5ساله بودم که جنگ خانمانسوز و ویرانگر خمینی تمام هستی‌مان را به‌باد داد. بنابراین خانواده ما کوله‌بار آوارگی خود را بست و مثل میلیونها جنگزده دیگر راهی شهرهای دیگر شد. من به‌جای مدرسه رفتن از همان سنین کودکی مجبور بودم برای امرار معاش و کمک به‌ خانواده کار کنم. این‌که می‌گویم «کار» در دل حسرت می‌خورم که ای‌کاش کار می‌کردم. کار سیاهی که با مشقت بسیار انجام می‌شد و فقط برای سیرکردن شکم بود. همبازیهای من کسانی بودند که از همان کودکی بدون این‌که بخواهند و یا بدانند در ولگردی در خیابانها و شهرها عمرشان را به‌سر می‌کردند و برای آینده‌یی تاریک تن به‌هرکاری می‌دادند. فقر سوزان و ظلم دهشتناک طبقاتی از آنها موجوداتی می‌ساخت که در فرهنگ خمینی «گناهکار و شرور و عاصی و منحرف و» خوانده می‌شوند. اما در واقع این فرهنگ قربانی را به‌جای جلاد می‌نشاند و تقاص مضاعفی از او می‌گیرد. من به‌چشم خود شاهد بودم که کودکان چگونه به‌فساد آلوده می‌شوند، چگونه مجبورند به‌قاچاقچی‌گری روی بیاورند و چگونه در دام این و آن به‌قعر ظلمات و تباهی کشیده شوند. من شاهد بودم که چه بر سر دخترکان معصوم محله و شهرم می‌آید. من بغض مادران را بر سر سفره بی‌شام و خالی آنان صدهابار تجربه کرده‌ام، من بارها شاهد عرق شرمی بوده‌ام که برپیشانی پدران عاجز از تأمین حداقلهای زندگی خانواده‌شان نشسته است. یکبار پدری به‌من گفت:‌ «من دیگر روی رفتن به‌خانه را ندارم». و دیگر هم نرفت. فردا جسدش را در گوشه‌یی از شهر پیدا کردند و من به‌چشم دیدم که این خانواده چگونه تباه و ویران شد. پسرش که همبازی من بود به‌چنگ مواد مخدر افتاد، دخترش گم شد و من از آن روز هروقت که روزنامه می‌خوانم و یا خبر سنگساری را می‌شنوم دنبال این هستم که آیا قربانی این‌بار آن دختر معصوم و بی‌پناه است؟ و یا هنوز محکومیت زندگی ذلتبارش در جهنم خمینی به‌پایان نرسیده است. من فقر و استثمار را در کتابها نخوانده‌ام. اینها با من زاده شده و در من بزرگ شده‌اند. من به‌خوبی احساس می‌کنم چرا هزار بار بدتر از زهر و مرفین و هر ماده مخدر دیگر، چرکاب عقده‌های گوناگون آدمها را خفه می‌کند. من وقتی بی‌اعتمادیهای افراد را می‌بینم به‌خوبی می‌فهمم چرا و چگونه در جامعه شاه‌زده و خمینی‌گزیده سم بی‌اعتمادی تزریق می‌شود. در چنین دوزخی صحبت کردن از امید به‌فردا و این اصل که انسان دوست انسان است مسخره است. در دوزخی که خمینی برای من و هزاران و میلیونها نفر مانند من ساخت به‌پاسداران و آخوندها نگاه می‌کردم و به‌خود می‌گفتم انسان، گرگ انسان است. انسان هیچ کاری جز تحقیر انسانهای دیگر ندارد و نمی‌تواند داشته باشد. هیچ دستی جز به‌نیت خیانت به‌سوی تو دراز نمی‌شود و هیچ چشمی جز با هدف تحقیر نگاهت نمی‌کند. من با نگاه سرکوبگر پاسداران خمینی از همان سالهای اولیه زندگیم آشنا شدم. من دست خیانت‌پیشه آخوندها را در همان زمان که مجبور شدیم از شهر و خانه‌مان بگذریم و در یک شهرک جنگ زدگان در کرمانشاه ساکن شویم دهها بار دیدم و از همان زمان بود که بر آنها تف کردم. زندگی من چیزی جز ادامه یک فلاکت دردانگیز در کنار همین قربانیان نبوده. من بعد از رفتن به‌کرمانشاه مجبور شدم برای مدتی به‌کرمان بروم. و دیدم که هرکجا که بروم آسمان همین رنگ است. در کرمان دختری را دیدم که با وجود سن کم، کارش به‌حمل و نقل مواد مخدر کشیده شده بود. او را بعد از یک ملاقات خانوادگی دیگر ندیدم تا این‌که بعدها شنیدم از زندان یکی از شهرهای شمالی کشور سردرآورده است. یکی از همبازیهایم به‌دزدی کشیده شد و مدتی به‌زندان افتاد. وقتی از زندان بازگشت معتاد هم شده بود. این‌بار او برای تأمین مواد مخدرش تن به‌هرکاری می‌داد. من این همه ظلم را می‌دیدم و فکر می‌کردم این سرنوشت ابدی ماست و ما مطرودان سرزمین خدا هستیم با محکومیتی ازلی و ابدی. از همان ایام که در فاضلابها به‌کار طاقت‌فرسا مشغول بودم به‌من و امثال من القا می‌شد بیهوده برای تغییر تلاش نکنیم. چون‌که تغییر نه تنها امکان‌ناپذیر که جرمی نابخشودنی بود.
در چنین جهنمی‌دست و پا می‌زدم تا این‌که یک روز نمی‌دانم چه شد که خدا دلش برای من سوخت یا شانس آوردم و یا... یکبار به‌صورتی کاملاًً اتفاقی برنامه تلویزیونی سیمای مقاومت را دیدم. آن روز برای اولین بار با نامی آشنا شدم که زندگیم را تغییر داد. برنامه زیارت برادر مسعود از کربلا بود. یکدفعه دلم ریخت. با این‌که از او هیچ نمی‌دانستم و حتی اسمش را هم نشنیده بودم درنگ کردم. بهتر بگویم، یک دفعه خشکم زد. برق گرفته‌یی بودم که توان هیچ کاری را نداشتم. همه چیز را فراموش کردم و تا آخر به‌حرفهای او گوش دادم. در واقع گوش ندادم، آنها را نوشیدم. حرفها مقداری برایم عجیب بود ولی جاذبه‌یی داشت که نمی‌توانستم از آن بگذرم یا بگریزم. آن شب تا صبح خوابم نبرد. همه‌اش با خود می‌گفتم یعنی این حرفها درست است؟ آیا در این دنیا کسی هم پیدا می‌شود که دلش برای امثال من بتپد؟ بی‌اختیار در تنهایی خود گریستم و احساس کردم پناهی یافته‌ام. صبح تصمیمم را گرفته بودم. رفتم نزد رفقایم و از آنها پرسیدم از چنین چیزی خبر دارند یا نه؟ چند نفرشان چیزهایی گفتند. به‌یکی دو نفرشان پیشنهاد دادم هرطور شده برویم به‌مجاهدین بپیوندیم. حرفهایی زدند ولی من که دیگر نمی‌توانستم صبر کنم به‌تنهایی راه افتادم. در واقع پرواز کردم. از قعر ظلمت به‌سوی رستگاری و رهایی. و حالا تنها یک حرف دارم. دلم می‌خواهد در برابر روح دژخیم گوربه گور شده جماران بایستم و با تمام وجود فریاد بزنم ای لعنتی برخیز و من را با نارنجکی که در دست می‌فشارم ببین! تو از من و میلیونها مثل من تفاله‌های بی‌مصرفی ساختی و خواهر مریم از من یک مجاهد آفرید. نگاه کن و مرا ببین. من یک مجاهدم، آینده‌ی‌ایران.
من کسی نیستم که گذشته خود را فراموش کنم. حتی اولین لحظاتم را که به‌مجاهدین وصل شدم، به‌خوبی به‌یاد می‌آورم. و شرم ندارم که بگویم حتی پیراهنی به‌تن نداشتم و یکی از مجاهدین پیراهن خودش را بر تن من کرد. اما حالا بعد از چهار سال که نان انقلاب خواهر مریم را خورده‌ام، می‌توانم سرم را بالا بگیرم و بگویم آری من یک «مجاهد» هستم و می‌توانم با کمک جمع و انتقاد و انتقاد از خود با نقایص خودم مبارزه کنم‌.
حالا به‌جای فکر کردن به‌گذشته تباه و سیاه خودم به‌فردای روشن وطنم می‌اندیشم. فردایی که خواهر مریم در تهران خواهد بود و برای میلیونها قربانی فقر و استثمار طبقاتی و جنسی سخنرانی خواهد کرد. من به‌خوبی احساس می‌کنم که مردممان چه درد و رنجی می‌کشند. و چرا چشم به‌راه خواهر مریم و سرنگونی رژیم هستند. پس اگر رسیدن خواهر مریم به‌تهران شیرین‌ترین لحظه برای مردم ایران است من هم باید بتوانم در این‌راه تضادی را حل کنم‌. این است که با سرفرازی یک مجاهد خلق اعلام می‌کنم برای هرگونه عملیات آماده هستم و تعهد می‌دهم که با انتقاد و انتقاد از خود هر چه بیشتر، سطح و کیفیت کارم را تا آن‌جا بالا ببرم که شایسته نام مقدس مجاهد خلق باشم.
آن‌چه در بالا نقل کردیم سخنان پرشور و انگیزاننده مجاهدی قهرمان بود که در پروازی بلند از قعر تباهی و ظلمت به‌سوی رستگاری پر کشید.
علی با‌شجاعتی بسیار از زندگی گذشته خود و مسیری که طی چند سال در مناسبات مجاهدین طی کرده،‌ سخن می‌گوید. سخنانی که حکم وصیت‌‌نامه او را پیدا کرد و هم‌چون خروشی علیه ستم آخوندی هرشنونده و خواننده‌یی را برجای خود میخکوب می‌کند و آدمی بی‌اختیار به‌‌پرنده‌یی دور پرواز می‌اندیشد که به‌افقهای بسا بالابلندی از درک و دریافت انسانی و ایدئولوژیک رسیده است.
علی قهرمان وقتی به‌مناسبات مجاهدین راه یافت کوله‌باری سنگین از جامعه‌یی که در آن رشد یافته بود را با خود حمل می‌کرد. اما به‌محض این‌که چشمش به‌دنیای مجاهدین باز شد ارزشهایی را شناخت که تا آن لحظه با آنها بیگانه بود. خود او در گزارشی نوشته است:‌ «اولین تضادی که من در مجاهدین حل کردم این بود که باور کردم به‌غیر از موجودات مسخ شده‌یی که می‌شناختم انسانهایی نیز یافت می‌شوند که دیگران را دوست دارند و برای نجات آنها حاضرند بزرگترین فداکاریها را بکنند. من در جامعه عادی می‌دیدم که آدمها چگونه برای یکدیگر می‌زنند و همدیگر را تحقیر می‌کنند. در این‌جا با دنیای دیگری آشنا شدم. انسانهایی را یافتم که بیش از خودشان به‌دیگران فکر می‌کنند. می‌خواهند دستشان رابگیرند، کمکشان کنند تا بفهمند دنیای دیگری به‌غیر از آن چه خمینی برایمان ساخته است، وجود دارد. اما مهمتر از آن من در روابط مجاهدین این‌را فهمیدم که تغییر، نه‌تنها امکان‌پذیر است که بالاترین ارزش انسانی است. خواهر مریم بارها در سخنرانیهایش گفته است اصالت با گذشته‌ها نیست. اصالت با تغییر است. من این اصل را مطلقاً باور نداشته اما به‌چشم دیدم که واقعیت دارد. زیرا که قبل از هرچیز خودم را می‌شناختم و می‌شناسم. راهی که من پیموده‌ام راهی است که مطلقاً برای خودم قابل‌تصور نبود».
برای این‌که راه پیموده شده علی را بهتر بشناسیم از گزارش یکی از همرزمانش نقل می‌کنیم:‌ «چندی پیش علی را دیدم. باورم نشد که او همان آدمی است که من می‌شناختم. علی در ابتدای ورودش به‌مناسبات، فردی گوشه‌گیر و بسیار منزوی بود. اما حالا خونگرمی او مرا شگفت‌زده می‌کرد. مرا در آغوش گرفت و آن‌چنان با من گرم گرفت که از تعجب خشکم زد». همرزم دیگری نوشته است:‌ «یکی از نشانه‌ی‌های بارز تغییرات علی شرکت او در کارهای جمعی بود. این مسأله در مورد علی به‌صورت یک ارزش مجاهدی جا افتاده بود. او همیشه داوطلب کارهای سخت و بی‌نام و نشانی بود که به‌ظاهر ارزشی ندارند. قبل از آن که کسی به‌او بگوید برای انجام کارهایی که روی زمین مانده بود با سر می‌دوید و مهم این بود که این کار را به‌عنوان یک ارزش انجام می‌داد. مثلاً یکبار در جایی که مستقر بودیم محلی بود که در آن زباله می‌ریختند علی داوطلبانه در کوتاهترین مدت آن‌جا را تبدیل به‌یک باغچه سرسبز و پر گل کرد. او هر جا می‌رفت یک بوته یا بذری برای این باغچه می‌آورد».
این تغییرات چشمگیر به‌زودی در پهنه کار و مسئولیتهای تشکیلاتی و انقلابی علی نیز خود را نشان داد و از او مجاهدی جدی و بسیار پرکار و تلاش ساخت. به‌گفته یکی از همرزمانش: «علی واقعاًً عاشق کار و مسئولیتهایش بود. با آن‌چنان شوقی دنبال انجام وظایف می‌رفت که امکان نداشت کاری را به‌تمام و کمال انجام ندهد». یکی از مسئولان علی در گزارشی پیرامون ویژگیهای او نوشته‌است:‌«وقتی کاری به‌علی سپرده می‌شود می‌توان روی انجامش اطمینان خاطر داشت او با اتکا به‌شور و عشق بیکرانی که در درونش شعله می‌کشد به‌هرقیمت شده کارهایش را انجام می‌دهد». این ویژگیهای برجسته انقلابی بود که از علی چهره‌یی محبوب و دوست داشتنی نزد همرزمانش می‌ساخت. همرزمی که مدتی با او در یک جا کار می‌کرد، نوشته است: «در مدتی که با علی کار می‌کردم شخصیت مهربان و خونگرم او به‌قدری مرا جذب کرد که وقتی چند روز نبود یا به‌مأموریتی می‌رفت غیبتش کاملاًً‌برای همه ما محسوس بود و بهانه‌اش را می‌گرفتیم». همرزم دیگری درباره او می‌گوید:‌« او از کارش انگیزه می‌گرفت و این نشاط ایدئولوژیک را در تمام مناسباتش جاری می‌کرد. به‌همین دلیل کار کردن با علی واقعاً ً‌لذتبخش بود. او به‌راستی آتشفشانی از انرژی آزاد شده بود که پیوسته فوران می‌کرد و می‌خروشید. ظرفیتی که او برای تغییر خودش ارائه می‌داد همه را مبهوت می‌کرد. من بارها وقتی او را می‌دیدم از خود سؤال می‌کردم منبع این همه دینامیسم کجاست؟ و او به‌چه عروة‌الوثقایی چنگ زده که این گونه به‌صورت روزمره تغییر می‌کند».
یکی از مسئولانش ‌می‌گوید: «دلیل تغییرات موفق و جهش‌آسای علی تنها در یک کلمه خلاصه می‌شود. او مبارزه را با تمام وجود انتخاب کرده بود و به‌الزاماتش پایبند بود. او به‌خوبی می‌دانست که لازمه مبارزه کردن این است که اصالت را نه در درون خود، که در بیرون ازخود بیابد. ‌در آموزشهایی که به‌او می‌دادم به‌او سخت می‌گرفتم. یکبار به‌او گفتم اگر می‌خواهی راننده خوبی شوی باید این کارها را بکنی. فکر می‌کردم رنجیده شود. ولی او با خنده همیشگی خودش گفت: «اگر فکر می‌کنی من از انتقادات تو اذیت می‌شوم اشتباه می‌کنی. بزرگترین ارزشی که یکنفر برای یک مجاهد خلق قائل است این است که به‌او انتقاد کند.
باری، ”پرنده در پرواز رهایی” را کسی جز اشقی الاشقیا شکار نمی‌کند، روز 25آبان 1379مجاهد شهید علی ملک محمدی، توسط خیل مزدوران هار و سرکوبگر رژیم در منطقه صفا شهر شیراز مورد شناسایی و محاصره قرار می‌گیرد و طی یک درگیری نابرابر حماسی به‌شهادت می‌رسدو خاک میهن را با خون پاکش رنگین می‌کند، یادش گرامی و راهش پر رهروباد.

۱۳۹۳ اسفند ۲۱, پنجشنبه

مجاهد شهید پروین گیلانی






مجاهد شهید پروین گیلانی
محل تولد: اهواز
شغل - تحصيل: دانش آموز
سن: 17
محل شهادت: همدان
زمان شهادت: 1360

در آسمان پر ستاره، خوشه پروین، از نام تو، پر نور می شود
پاینده یاد مجاهد شهید پروین گیلانی
پروین گیلانی، میلیشیای پر‌شوری بود که در‌جریان انقلاب ضد‌سلطنتی، درحالی‌که بیش از 14سال نداشت، به‌مبارزه پیوست. بعد از پیروزی انقلاب مدتی در ارگانهای مختلف تجربه‌اندوزی کرد و مشغول به‌کار شد. پس از مدتی به‌ماهیت ارتجاعی خمینی پی برد و به‌هواداری از مجاهدین پرداخت. پس از 30خرداد60 پروین قهرمان به‌مبارزه مسلحانه علیه دژخیم جماران روی آورد. در این فاصله به‌همدان منتقل شد و در تیمهای نظامی آن‌جا سازماندهی شد. پروین در این مرحله نیز از خود شجاعت و جسارت فوق‌العاده‌یی نشان داد. او در تظاهرات مسلحانه 5مهر60 فعالآنه شرکت کرد و در این روز با دو خواهر دیگر هم‌تیمش به‌کمیته ضدخلقی در میدان همدان با نارنجک و سه راهی حمله کرد. در این عملیات متهورانه بود که پروین دستگیر و به‌زیر شکنجه برده می‌شود. اما شکنجه‌های وحشیانه نیز نتوانست در عزم استوار او خللی به‌وجود آورد. او صحنه دادگاه چند دقیقه‌یی خود را به‌دادگاهی برای مزدوران تبدیل کرد. مجادله شجاعانه او با حاکم‌شرع خمینی بسیار معروف و گویای روحیه رزمنده این مجاهد قهرمان است.
پروین گیلانی میلیشیای 18ساله مجاهد خلق به‌محض ورود به‌دادگاه فریاد زد: مرا به‌چه جرمی محاکمه می‌کنید؟
حاکم شرع : جرم تو پرتاب سه‌راهی به‌چادر پاسداران است.
پروین : آن سه‌راهی را من پرتاب نکردم.
حاکم شرع : حالا که دستگیر شده‌ای، از ترس می‌گویی نکرده‌ام. از روز اول می‌خواستی به‌فکر چنین روزی باشی.
پروین : من اگر الآن یک اسلحه داشتم اول از همه تو را می‌کشتم تا بدانی که من از شماها نمی‌ترسم.
حاکم شرع : سر عقل بیا و همین حالا توبه کن، تا خداوند از گناهانت بگذرد.
پروین : من؟ در حضور تو کثافت توبه کنم؟ تو در دادگاه خلق محاکمه خواهی شد. من از خدا می‌خواهم که مرا ببخشد. چون پیش خدا شرمنده‌ام که هنوز هیچ یک از شما را نکشته‌ام و دنیا را ترک می‌کنم.
پروین قهرمان در 9مهر، یعنی چهار روز پس ازدستگیری به‌جوخه تیرباران سپرده می‌شود‌.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.